تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 
هنوز ابتدای راه بودم که قله را دیدم، بلند بود اما به اندازه ی انگشت اشاره ام روبروی چشمم! بلند بود اما نه برای من، منی که میدانستم هیچ راهی به جز آمدن ندارم، من میدانستم که باید بیایم و برسم، خیلی وقت بود که تو مقصدم بودی، به قله نگاه میکردم، تو را نمیدیدم، اما میدانستم آنجایی، همیشه بالاترینی، همیشه...
راه میرفتم، میدویدم، خسته روی زمین می‌نشستم، باد می آمد، و سردم میشد، میگفتم اصلا چرا باید رفت، چرا مثل همه توی دره نباشم؟ مثل همه ی آدم ها، که خودشان هم  نمیدانند ته دره اند، بعد یاد تو می افتادم، باز می آمدم بالا، من باید با آن بقیه فرق میکردم، تو میلت با من بود، تو جام مرا شکسته بودی، تو یکهو وارد زندگی ام شده بودی، یکهو فهمیده بودم میشود به تو رسید...
توی راه اما، خودم نمیگذاشت بروم، بهانه می آورد، ناله میکرد، دلیل می آورد، گولم میزد، باعث میشد بایستم، باعث میشد نروم، حرصم گرفته بود...
اما یاد تو افتادم، اسمت را گفتم و تازه آن وقت شروع کردم به مبارزه، من، فقط تو را میخواستم، من فقط به حرف تو گوش میدادم، من یک معشوق داشتم، من عاشق بودم، عاشق هم که تنوع طلب نمیشود، لیلی من!
من به خاطر تو،
مدت هاست دارم آن من لعنتی را سرکوب میکنم،
با جام شکسته ام آب میخورم،
و روز به روز از دره دور تر میشوم و به قله نزدیک،
لیلی من،
خودت قله را به من عطا کن! کمکم کن که به تو برسم، دستم را بگیر، بگذار بیایم بالا..!



طبقه بندی: قلم نوشته، 
برچسب ها: متن، نوشته، راه، قله، کوه، کوه نوردی، کوه پیمایی،  
[ سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 ] [ 03:29 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :