تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

من گفته بودم که دلم روشنه!...

و بابا مرتضی هم توی خواب اول شدنم رو تبریک گفت. خب راستش ماجرای اون برگه جادویی کشف شد و بعد هم نقش دوم داستان اون یرگه(نقش اول که خودم بودم) جایزه اش رو به من داد و بعد مشترکا اول شدیم. نمیخوام دوباره همه چی رو تعریف کنم، چون اون روزنامه رو نشونتون دادم.

راستش دلم میخواد یکم ار داستان یک پرواز بگم؛ که رفته واسه چاپ. یعنی جایزه نفرات اول علاوه بر پول، چاپ اثر هم بود. من تو این کتاب با ضمیر سوم شخص داستان رفتن بابا مرتضی به جبهه رو از همون روز که از خونوادش اجازه گرفته بود نوشتم و آخرین قسمت هم مربوط به دادن خبر شهادت پدرم به مادرم بود که دایی حسین انجامش داده بود.

خب؛ اما نوشتن این کتاب، خیلی چیزها به من یاد داد و با خیلی ها آشنام کرد. من خیلی از خدا متشکرم، و از همه کسایی که کمکم کردن.

شاید این فقط یه کتاب ساده باشه که خیلی هم به چشم نیاد اما واسه من همه چیزه. خیلی چیزها تو پشت صحنشه.

من رعنا کوه راد، حالا راضی ام از خودم، راضی ام که داستان پرواز پدرم رو نوشتم و خودم هم انگار با این کتاب خیلی بالاتر رفتم. من هم پرواز کردم. حالا نه به اون قله هایی که پدرم فتح کرد 

اما بالا رفتم.

میدونید، اگه یه روزی این خاطره ها هم کتاب شه، من اسم اون ها رو هم داستان یک پرواز میذارم!

عیدتون مبارک.

رعنا؛ 3 فروردین 1379 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان یک پرواز، یه سری ضمیمه داره که در ایام عید اون هارو میذارم ان شا الله...

در نظر سنجی جدید شرکت کنید و از بین محجبه و داستان یک پرواز یکی رو انتخاب کنید. ممنون




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :