تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

نمیدونم از آخرین تعریف من چه قدر گذشته...؟؟؟

درهر صورت، مامانم دیروز عمل شد، هممون هنوز تو شوکیم، میگه قبل از عمل بابا رو دیده ولی راضیه میگه دروغه! من حرفای راضیه رو قبول ندارم، به نظر من حالا که حال مامان اینقدر خوبه نباید این حرفارو بزنه...

عمو محمد و خانواده دارن به خوبی و خوشی زندگیشونو میکنن! مثل افسانه های قدیمی که شاهزاده و دختر جوان تا آخر عمر با یک دیگر به خوبی و خوشی زندگی میکنن!

و اما داستان یک پرواز: خب دیگه تمومه، تا پایان مهلت ارسال آثار فقط چند روز مونده و من فردا میرم اداره پست واسه پست کردنش...

دو هفته به عید مونده، کلی برنامه دارم... میخوام امسال یه هفت سین درست و حسابی راه بندازم، میخوام خستگی این بیماری از تن مامانم بره بیرون. راستی یلدا خانم واقعا زن مهربونیه، فردا دعوتش کردیم خونمون،میخوام نظر اونم بدونم، مامانم هم همون فردا میخونه، البته قبلا بعضی صفحه هاش رو خونده. دایی حسین هم داستان رو خوند، فقط ازم پرسید چرا داستان یک پرواز؟ گفتم پس چی؟ گفت: داستان یک عشق...

چه قدر این جمله اش قشنگ بود اما من اسم این داستان رو عوض نمیکنم!

و اما خواهر نه چندان خوش اخلاقم راضیه، اونم باید بخوندش، بدون اجازه اون که نمیشه!!!

خدایا ممنون، حتی اگه برنده نشم...




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :