تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

اول باید بگم که کارای عمل مامان به شکل معجزه آسایی خوب پیش میره.

دوم این که من و عمه مارال و مینا خانم و عمو محمد عالیه خانم و امیر یه میز گرد تشکیل دادیم و هر کس نظرش رو راجع به داستان یک پرواز گفت. به طور کلی همه روی خوب بودن توافق داشتن خدارو شکر!

اما خب راضیه، مامانم و شاید دایی حسین و یلدا خانم هم باید نظر بدن تا راضی شم بفرستمش واسه مسابقه.

صبر میکنم عمل مامانم تموم شه.

ظاهرا اون شرکتی که به عمو محمد پیشنهاد کار داده بود دیگه عمو رو نمیخواد و اونا میخوان بمونن ایران. البته حتما حرفای عمه مارال هم تاثیر داشته. من خودم حس کردم که رفتار عمو و زن عموم چه قدر عوض شده بود!

این روزا که داستانم رو کامل تر میکنم حس خیلی قشنگی دارم. انگار دست بابا دارم هلم میده تو این راه و میگه: بنویس رعنا... بنویس...

راستش دوست ندارم مشکلاتی که بعد از بابا برامون پیش اومد رو هم بنویسم. خب من واقعا می نمیهوام همه فکر کنن ما چه قدر بدبختی کشیدیم و بعد همون حس دلسوزی...

شما که غریبه نیستین... هزار بار گفتم از این حس متنفرم.

چه قدر حالم خوبه...!

ولی بازم وقتی مامان درد میکشه حالم خراب میشه...

وقتی راضیه از مشکلاتش تو دانشگاه میگه...

میدونم امکان نداره... ولی گاهی اوقات توهم میزم که داستان یک پرواز این دردها و فاصله ها رو کم میکنه!




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :