تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

مرتضی پشت سنگر بود که فهمید تیر زیادی برایش نمانده. خون زیادی از دستش رفته بود. دوستش سعید را دید که به او نزدیک می شد.

-: مرتضی بیا بریم. تو خون زیادی ازت رفته.

-: فقط تفنگم رو پر کن.

-: وقتی خوب شدی دوباره بیا جلو ولی الآن نه.

-: خواهش میکنم...

سعید این کار را کرد و رفت. او از مرتضی قول گرفت که برگردد.

مرتضی قول داد...

مرتضی بلند شد. تفنگ را با دست چپش گرفت و شلیک کرد. فقط شلیک کرد. همان لحظه ها چند نفر را کشت.

پایش تیر خورد...

افتاد. باز تفنگ را گرفت و زد. تیرش داشت تمام میشد.

چشم هایش تار شده بودند. سعید را دید که به سمتش میدوید.

همان لحظه بدنش دوباره داغ شد. گویا یک تیر دیگر خورد. سعید داد زد: مرتضی...

ولی هیچ وقت جوایی نشنید.




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ سه شنبه 28 آذر 1391 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :