تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

تقریبا دو ساعت پشت در اتاق یلدا خانم در بیمارستان منتظر مامان بودیم. مامان، من و راضیه رو بیرون گذاشت و با اون حال نسبتا بدش داخل شد. البته کمی نگران بود برای این که میخواست صمیمی ترین دوست دوران جوانی اش را ببیند...

و پس از دو ساعت، مامان ، یلدا و عالیه خانم از اتاق بیرون اومدن و من و راضیه با دهان باز نگاهشون کردیم...

قراره مامانم هفته دیگه به دست دکتر یلدا امیری عمل شه...

و اما ماجرای این سه نفر

راستش من و راضیه فهمیدیم اونا توی دوران جوونی دوست صمیمی بودن. درواقع تو خرمشهر همسایه بودن. اما این که چرا یلدا بدون هیچ پولی میخواد مامانم رو عمل کنه مربوط به کار بزرگی میشه که مامانم براش انجام داده و اون نگهداری از مادر یلدا بوده. یالدا برای درس خوندن به تهران رفته و از مامانم خواسته مراقب مادرش که مریض بوده باشه و مامانم این کار رو کرده...

اینه که یلدا خودش رو به مادرم مدیون می دونه.

من داستان شهادت بابا مرضی رو تقریبا تموم کردم. امروز عصر میرم پیش عمه مارال تا داستانم رو بخونه...

البته حتما قبلش زنگ میزنم...

میخوام عمو محمد رو هم ببینم.




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :