تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

راضیه می دونست...

اون میدونست مامان همیشه از کسی حرف میزده که یه بار مامان جونشو نجات داده...

و اون شخص کیه الله اعلم!

نمیدونم چرا همه چی تو هم پیچ خورده؟ نمیدونم چرا حال مامان روز به روز داره بدتر میشه؟ نمیدونم چرا اون زن دیگه به من زنگ نزد؟ نمیدونم چرا امیر و عالیه خانم دارن برمیگردن ایران؟ نمیدونم چرا مینا خانم داره اینقدر زیاد کمکم میکنه؟ اون تاحالا با عمه ام، چند تا از دوستای بابام و کلی آدم دیگه مصاحبه کرده، اما نمیدونم چرا؟ نمیدونم چرا فکر میکنه با این وضعیت مامانم بازم میخوام بنویسم اون داستان رو؟؟؟

حالم بده...

به معنای واقعی کلمه...

نمیدونم باید چی بنویسم...

من خسته شدم...

میخوام قید همه چی رو بزنم...

میترسم، میترسم، میترسم.

راضیه که همیشه خونسرد بود داره گریه میکنه...

تهش چی میشه؟؟؟

خدااااااااااااااااااا.........





طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 04:57 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :