تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

یه تماس مشکوک...

نمیدونم چه جوری بگم؟

خب راستش همه چیز شبیه یه معجزه است. این که یه نفر بهت زنگ یزنه و بگه میخواد به مادرت کمک کنه.

دیشب تلفن زنگ زد و من گوشی رو برداشتم، نه سلامی نه علیکی فقط گفت: من میخوام کمکت کنم رعنا.

من گفتم: شما؟

و اون زن فقط گفت: یه دوست. یه دوست که میخواد کمکت نه. یکی که مثل سایه تمام سال های عمرت دنبالت بوده. یکی که دوستت داره.

پرسیدم: شما منو از کجا میشناسید؟

ولی اون جوابی نداد.

- خانم پرسیدم منو از کجا میشناسید؟

یه جواب عجیب بهم داد: تو دختر اون مادری مگه نه. من اونو می شناسم. درست مثل خودشی.

احساس کردم داره گریه می کنه.

و ادامه داد: من جراح قلبم. بدون پول مادرت رو عمل می کنم.

-آخه چرا؟ یعنی چه جوری؟

- بهت میگم رعنا. صبر کن... دوباره باهات تماس میگیرم.

بدون خداحافظی تلفن رو قطع کرد. من ماجرا رو به مامانم نگفتم چون ترسیدم شوک بهش وارد شه اما به راضیه گفتم.

چهره ی راضیه از شنیدن اون خبر طوری تغییر کرد که انگار چیزی می دونه.




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :