تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

من مینا رو دیدم. یه زن پرشور که واقعا میخواد کمکم کنه که توی جشنواره برنده بشم. اون خیلی حرفه ایه. اول با عمع مارال راجع به شهادت بابام حرف زد- مصاحبه کرد- و هر چی اون گفت نوشت و به من داد. بعد به من گفت باید تا میتونم با این و اون صحبت و مصاحبه کنم و همه چیز رو یادداشت کنم و آخر کار همه رو شکل یه داستان در بیارم، چند تا از درد دل نامه هام رو هم به عنوان ضمیمه بذارم. گفت باید حتما با مامانم هم مصاحبه کنم. گفت اون میتونه خیلی کمک کنه اما وقتی یادش آوردم که مامانم چه وضعیتی داره چند قطره اشک ریخت و گفت واقعا دوست داره کمکم کنه و بعد هم یه لبخند ترحم آمیز تحویلم داد و رفت...

از عمو محمد خبرهای بدی میرسه. انگار ماجرا واقعا جدیه و اون داره طلاق می گیره بعد از این همه سال زندگی...اون الآن پیش عمه ماراله ولی حتی عمه مارال هم نمیدونه اون واسه چی داره این کارا رو میکنه. عمو محمد وضع مالیش خوبه، شاید بتونه بهمون پول قرض بده تا مجبور نشیم خونه رو بفروشیم. هر شب دعا می کنم ...

نمیدونم چرا اما گاهی فکرای بدی میکنم. گاهی کابوس میبینم... من میترسم. میترسم ازاین که تنها پناهم بره..

حتی فکرش هم وحشتناکه...

خداجونم کجایی؟ من که جز تو کسی رو ندارم که کمکم کنه...




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 12:18 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :