تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 
میخوام بی مقدمه برم سر اصل مطلب،من امروز سرکوب شدم. همین الآن از خونه عمه مارال برگشتم و اون بهم گفت که چیزایی که من نوشتم بیش تر شبیه به یه گزارشه تا یه داستان! حالا که بیش تر فکر میکنم میفهمم اون حق داره، شاید یه دونه از این درد دلا محشر! باشه!، ولی وقتی چند تا می شن تکراری و خسته کننده است! اون پیشنهاد داد داستان شهادت بابام رو بنویسم، قول داد که کمکم می کنه و منم قبول کردم.

عمو محمد دوباره قراره برگرده ایران و ما نمیدونیم واسه چی؟! البته آپارتمان خودش روپس داده و احتمالا میره خونه عمه مارال.

چند وقته همه دارن سعی می کنن پول عمل مامانم جور شه ولی هنوز چیز زیادی جمع نشده...

انگار یه گره افتاده تو این کار...

و من وقتی بهش فکر می کنم خیلی می ترسم...

ازم نپزسین فامیلای مامانم کجاست چون مامانم بیش تر فامیلاش رو از دست داده، اونایی که میندن خرمشهر هستن(مامانم خرمشهریه) و وضعشون هم خیلی خوب نیست.

راستی عمه مارال یکی از درد دل نامه ها رو ازم گرفت. نمیدونم می خواد چی کارش کنه...

من هنوز داستان اون محشر بود رو برای هیچ کس نگفتم! راستی بعد از کلی فکر کردن این فرض رو قبول کردم که یه نفر برگه رو برداشته و خونده و محشر بود رو نوشته و انداخته جلوی پام و فکر کنم همه ی این کارا تو همون چند دقیقه ای که داشتم دنبال برگه می گشتم اتفاق افتاده!

به هر حال تا پایان مهلت ارسال آثار چیزی نمونده و من باید از فردا برم دنبال جمع آوری اطلاعات در مورد شهادت بابام...




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :