تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

گاهی فقط یک برگه میتونه آدمو متحول کنه، من تموم عمرم همه چی داشتم اما دیروز چیزی رو که هیچ وقت حس نکرده بودم ،حس کردم وجود پدر چه قدر مهمه...

من دیروز از اتوبوس پیاده شدم که دیدم بند کفشم باز شده، خم شدم بند کفشم رو ببندم که د دختر از جلوم رد شد، یه برگه از دستش افتاد ولی اون نفهمید. من برگه رو برداشتم. خواستم برگه رو بهش بدم ولی وقتی تیترشو دیدم سرجام میخکوب شدم و اونو خوندم، یه همچین چیزی بود:

به پدر مهربانم

بابای عزیزم حالا که تو نیستی گاهی فکر میکنم من با بقیه فرق میکنم. من از همه بدبخت ترم چون تو رو ندارم ، ولی باور کن وقتی میبینم مامانم چه جوری کار میکنه تا خرجمون در بیاد به  خودم میگم رعنا تو مامانی داری که هیچکی نداره. ولی بابا چند وقته مامان دیگه کار نمیکنه، بابایی خرجمون رو دایی حسین و عمو محمد میدن...

یه سری چیزای دیگه هم بود که الآن یادم نیست.یه خودکار از تو کیفم برداشتم و رو برگه نوشتم محشر بود چون واقعا با خوندنش احساساتی شدم! حس کردم باید قدر بابام رو بیش تر از این بدونم. خلاصه که جلوم رو نگا کردم دیدم دختره داره دنبال برگه میگرده. برگه رو گذاشتم تو کیفم و دویدم و حدود سه متر جلوتر از اون دختر که  رسیدم برگه رو برداشتم و انداختم رو زمین. خوشبختانه دختره اصلا حواسش نبود و هنوز داشت دنبال برگه می گشت. روی یه صندلی کنار خیابون نشستم و نگا کردم ببینم کی از گشتن دست بر میداره، یکی دو دقیقه بعد بود که تصمیم گرفت دیگه نگرده. باسرعت دوید که ناگهان پاش خورد رو همون برگه و سرخورد.

مردم خندیدن ولی من نخندیدم. عذاب وجدان داشتم که چرا عین بچه آدم نرفتم برگه رو بهش تقدیم کنم و بگم محشر بود. خلاصه که دختره بلند شد و رفت. منم به سمت خونمون راه افتادم و وقتی رسیدم اولین کاری که کردم این بود که دست بابام رو بوسیدم. خیلی سبک شدم!




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :