تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

دیروز من می خواستم به سمت خونه ی تنها کسی برم که شاید می تونست کمکم کنه تو داستان نویسی، عمه مارالم

                                              * * *

از آخرین باری که تعریف کردم براتون خیلی گذشته، راستش سرم شلوغ بود. این مدت مامانم بستری شد اما حالش خوب شد، خب البته دکترا میگن قلبش عمل میخواد و ما هم چند وقته دنبال پولیم...

مهم نیست...

درد دل هام رو تموم کردم، البته خیلی فرق کرده، یه جورایی اومدم داستان شهادت بابام رو هم گذاشتم کنارش و حالا مونده رضایت عمه ام.

و اما عمو محمد...:

عمو محمد هفته ی پیش برگشت، راستش این دو هفته ی آخری که ایران بود خیلی دمغ بود، هیچ کاری با ما نداشت...

گاهی فکر می کنم نکنه واقعا رفته باشه واسه طلاق؟

* * *

دیرو ز توی اتوبوس نشسته بودم و به سمت خونه عمه مارال می رفتم. کیفم رو محکم تو دست راستم گرفته بودم. داستانم رو هم محکم توی دست چپم ، زن بغل دستی ام گاهی برمیگشت  و به کاغذ های لوله شده ی توی دستم نگاهی میکرد ، بعد یه نگا به من میکرد و لیخند ترحم آمیزی تحویلم میداد ، انگار دلش برام می سوخت ؛ همون حسی که ازش بدم میاد... 

بالاخره به ایستگاه رسیدم و بعد از کمی راه رفتن نگاهی به برگه ها کردم:

1و2_3و4_7و8...

چند بار دیگه هم نگاه کردم و دیدم یه برگه نیست...

گشتم، گشتم، گشت و وقتی پیدا نشد با ناراحتی به راهم ادامه دادم و ...

ناگهان افتادم...

 منظره ی خنده داری بود ، مردم به جای این که کمک کنن می خندیدن، منم به بی فرهنگی اونا میخندیدم...

بلند شدم و برگه پاره ای رو دیدم که باعث سر خوردنم شده بود، سرم رو بردم جلو و دوباره نگا کردم:برگه ی داستان خودم بود!

روی برگه با دست خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود:

محشر بود!

                                                    * * *

از دیروز تا حالا کلی فرضیه در مورد  ماجرای اون برگه به ذهنم رسیده ولی راستش نمیدونم چی درسته و چی غلط؟؟؟؟؟ 


خلاصه سرعت قدم هام رو بیش تر کردم، به در خونه ی عمه مارال رسیدم و  10 مرتبه زنگ زدم، اما در رو باز نکرد...

و تازه وقتی رسیدم خونه مامانم بهم گفت رعنا عمه مارال رفته مسافرت! خب البته مامانم نمی دونست میخوام برم اونجا، کاش گفته بودم بهش ...


خودمونیم:محشر بود عجب جمله ی فوق العاده ایه، خصوصا اگه از مخاطبی باشه که نمیشناسیش، شاید اگه همین جمله رو عمه مارال میگفت این قدر خوشحال نمیشدم!



طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :