تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

آخرین لحظه بود...

آخرین لحظه بود و او اصلا نمیتوانست باور کند...

آخرین لحظه ی زندگی مادرش بود...

همه کسش داشت می رفت و او نمیتوانست باور کند.

آخرین لحظه بود و چشم های مادرش هر لحظه دریایی تر می شدند...

این آخرین لحظه چه قدر دیر می گذشت!

او دستان مادرش را گرفت.

دستان مادرش هنوز گرم بودند...

آخرین لحظه بود و مادرش داشت می رفت و او هیچ کاری نمی توانست بکند...

دستان مادرش را محکم تر فشار داد و به او التماس کرد که بماند...

اما...

آخرین لحظه بود و...

و او سرما را در دستانش حس کرد...

تمام شد...

مادرش رفت و چند لحظه بعد...

سرما تمام وجود او را فرا گرفت...

و بعد...

او هم به مادرش پیوست...

پ.ن:این متن از خودمه و نمیدونم باید نثر بناممش یا داستان کوتاه!


برچسب ها: داستان کوتاه،  
[ سه شنبه 4 مهر 1391 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :