تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

امتحانات را پشت سر گذاشتم اما توی این مدت امتحانات یه خبرایی شد: اول این که عمو محمد تو ایران موندگار شده اما به نظرم داره چیزی رو ازم مخفی می کنه، چیزی که نمی دونم چیه اما واقعا دوست دارم بفهمم، دوم این که مامانم مثل آب خوردن بله رو گفت و گذاشت من تو مسابقه شرکت کنم!در واقع تصمیم دارم یه خورده درد دل نامه ام رو درست و حسابی  کنم و بفرستمش.  اما چیزی که الآن برام خیلی اهمیت داره بیماری مامانمه که چند روزه بدجوری داره اذیتش می کنه، قلب مامانم درد می کنه...

می ترسم، خیلی زیاد...

من حرفاشو جدی نمی گیرم ولی می ترسم؛بهم میگه اگه مردم قبر نمی خوام، مجلس ختم نمی خوام فقط می خوام برام فاتحه بخونین و یادم باشین...

وحشتناکه، این که مامانت همش راجع به مردن حرف بزنه. هر چیزی بگی ربطش بده به آخرت. هر چند مامانم  راست میگه اما من جنبه اش رو ندارم. فکر این که مامانم هم بره مثل خوره افتاده تو جونم، می ترسم...

مرگ حقه...

اما حق مادر من این نیست.

فعلا...

  




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ یکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 03:36 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :