تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

راستش را بگویم، دو سه بار داشتم حرف های عمویم را لو می دادم اما خدا رو شکر ندادم!

                                                     * * *

در این چند روز اتفاقات عجیبی افتاد: عمو محمد تصمیم گرفت در ایران بمونه و یه واحد از یه آپاتمان چهار طبقه را اجاره کرد. اما مامان من اعتقاد داره که آپارتمان مثل قفس میمونه. آدم تو بدترین جای شهر یه خونه ی کوچولو ولی حیاط دار داشته باشه بهتر از بزرگترین آپارتمان تو بهترین جای شهره...

خب البته من این فکر رو نمی کنم. من آپارتمان رو دوست دارم ولی اصلا فکرش رو هم نمیتونم بکنم که خونه ای که الآن توشیم رو بفروشیم بریم تو آپارتمان زندگی کنیم...

اما خبر خوشی که دیروز اتفاق افتاد: خب همونطور که می دونید الآن فصل امتحاناته...

خب من دیروز آگهی یه مسابقه ی داستان نویسی رو روی دیوار مدرسه دیدم در رابطه با دفاع مقدس. حالا تصمیم گرفتم شرکت کنم. شاید همون درد دل نامه ها رو بنویسم ولی هنوز به مامانم نگفتم. دعا می کنم اون بذاره حداقل بعد از امتحانات بنویسم...

من فکر های بزرگی در سرم دارم...

حالا که عمو محمد مونده از اون هم می تونم کمک بگیرم. عمو محمد رشته اش ادبیات بوده. فقط مونده موافقت مامانم که می دونم اونم درست می شه...




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :