تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

مراسم کوچک سالگرد برگزار شد.مراسمی که فقط سه مهمون داشت:دایی حسین،زن دایی گلاره و پسر دایی مهدی. و من حالا دیگه نمیخوام راجع بهش حرف بزنم.

                                    * * *

فرق پدر و عموی من آنطوری که به نظر میاید زیاد نیست.عمو محمد من تو سال های جنگ رفته کانادا ولی خب چندسالی یک بار برمیگرده.به ما هم کمک میکنه.مادی و معنوی!شاید فکر کنید کسی که تو اون سال ها رفته خارج حتما دین درستی نداره، ولی عمو محمد اینجوری نیست. مامانم میگه اون فقط از سر ترسش رفته! حالا قراره فردا یک کاروان بلند پایه که شامل ایشون، همسرشون عالیه خانم و پسرشون آقا امیر میشه به ایران بازگردند.

                                         * * *

ساعت 8 صبحه و من و راضیه و مامانم تو تاکسی هستیم.بالاخره به فرودگاه می رسیم.احتمالا پرواز ها تاخیر داره پس ما فعلا باید منتظر بمونیم.خب ساعت 8:30 است.حالا مسافران آروم آروم دارن میان.

-رعنا،مامان اون عمو محمده.

-آره. مامان چرا خودش تنهاست؟

-نمیدونم.

بعد از رسیدن عمو محمد اون به ما گفت عالیه خانم و آقا امیر سرشون شلوغ بود نیومدن.اما نه من، نه راضیه، نه مامانم حرفشو باورنکردیم.با این وجود  خیلی صمیمانه دعوش کردیم خومون و اونم خیلی صمیمانه پیشنهادمون رو رد کرد و گفت میخواد بره هتل!پس از اصرار و انکار های فراوان ایشون باز هم قبول نکردن!ما هم اجازه دادیم برن هتل. منم تصمیم گرفتم در یه موقعیت مناسب با یه کارآگاه بازی حسابی دلیل نیومدن عالیه خانم و آقا امیر رو پیدا کنم! 




طبقه بندی: داستان یک پرواز، 
برچسب ها: داستان یک پرواز،  
[ جمعه 17 شهریور 1391 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :