تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

این مریم بود که با صدایی لرزان حرف میزد و آرام آرام اشکهایی که از گونه اش سرازیر می شد را پاک می کرد.او و داریوش پس از کلی فکر کردن تصمیم گرفته بودند با محمود روبرو شوند.آنها فکر می کردن محمود اومده تا اعاده حیثیت کنه و داریوش رو بندازه زندان،اما وقتی احسان به مادرش زنگ زد و همه چیز رو تعریف کرد به تهران برگشتند و اونروز وقتی محمود اومد زنگ زد،مریم که خانه بود در رو باز کرد:

-آقا محمود،من نمی دونم چی بگم.اونموقع ها داریوش  هر روز پشت سر شما حرف می زد.بعد گفت پولشو بالا کشیدین.منم حرفشو باور کردم.طلاق گرفتم ولی بعد داریوش هم رفت فرانسه.سه سال بعد برگشت و ما باهم ازدواج کردیم.ببخشینمون.به خدا من تازه فهمیدم که حرفای داریوش اون موقع ها دروغ بوده.این همه سال نمی دونستم.

-من بخشیدمتون.شماهم منو ببخشین.می دونم تو اون چند سال خیلی سختی کشیدین.ببخشین که مغرور شدم و بعد از طلاق کاری باهاتون نداشتم.

-شما حق داشتین.من کینه ای بودم که میخواستم احسان رو بفرستم واسه انتقام.شما وظیفه ای نداشتین که پول واسه ما بفرستین.داریوش نمی تونست توچشماتون نگا کنه و الا می اومد.

-بهش زنگ بزنید و بگید بیاد.خیلی دلم می خواد ببینمش.

-الآن زنگ میزنم.

داریوش حدود یک ساعت بعد به خانه آمد.

-سلام رفیق!

-محمود!

دو دوست قدیمی همیدیگر را در آغوش گرفتند.همه ی اختلافات تمام شده بود.




طبقه بندی: محجبه، 
برچسب ها: محجبه، حجاب، مطالب در مورد حجاب،  
[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :