تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

راضی کردن ماریا سخت بود،اما نه برای الهه.بالاخره پس از اصرار های فراوان ماریا راضی شد که از این به بعد در ایران زندگی کنند،البته به این شرط که سالی یکی دوبار به فرانسه بیایند،که البته الهه هم این شرط را برای پدرش گذاشته بود که محمود هم با آن موافقت کرده بود.احسان خیلی وقت بود که به آنان سر نمی زد،پدرش به او زنگ زد_باهمان شماره ای که احسان به الهه داده بود_احسان جواب نداد.آنها خیلی به او زنگ زدند ولی او معلوم نبود کجاست.محمود پاکدل مثل یک پدر واقعی دنبالش گشت،تا این که یک روز که ماریا برای امضا کردن فرم اخراج و برداشتن وسیله هایش به بیمارستان رفته بود،احسان را آنجا دید.او تصادف کرده بود و دوستش_که اسمش رامین بود_او را به بیمارستان آورده و بعد از بیمارستان خارج شده بود و دیگر نیامده بود سراغ احسان.پای احسان  شکسته بود.پس از دو روز حال احسان بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد.الهه اولین کسی بود که خبر رفتن به ایران را به احسان گفت.احسان هم که لنگ لنگان راه میرفت گفت که اتفاقا او هم دلش میخواهد به ایران بیاید چون شهریه ی دانشگاهش خیلی زیاد شده و او می خواهد در ایران درس بخواند ولی هنوز نمی داند که این کار شدنی است یا نه.پس از دو ماه که حال احسان بهتر شد، چهار بلیت هم برای خانواده ی آقای پاکدل صادر شد.

اما فقط بلیت احسان برگشت داشت که البته احسان می خواست وقتی مطمئن شد که می تواند در ایران درس بخواند بلیت برگشت را باطل کند.

الهه  داشت به آرزو های بزرگش می رسید...





طبقه بندی: محجبه، 
برچسب ها: محجبه، حجاب، مطالب در مورد حجاب،  
[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :