تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

آن شب محمود حال خوشی نداشت.یاد گذشته ها افتاده بود.یاد زمانی که بدون این که بداند چرا مریم را طلاق داد.یاد روزی افتاد که مریم به خانه آمد و هر چه خواست به او گفت.گفت می دونه محمود پول داریوش رو بالا کشیده،ولی محمود از هیچ چیر خبر نداشت.خیلی تلاش کرد تا ثابت کنه که او این کار را نکرده ولی نشد.بعد مجبور شد مریم را طلاق بده.البته او و مریم زندگی خوبی نداشتند ولی ...

محود ناراحت بود.حدس می زد همه چیز زیر سر داریوشه.حدس می زد اون این کارو کرده.بعد هم با مریم ازدواج کرده چون پدر مریم در حال مرگ بود و قرار بود ارثیه به مریم برسه.نمی دونست مریم هنوز هم از دست اون ناراحته یا نه.نمی دونست مریم فهمیده که کار اون نبوده یا نه.اون فقط یه چیز رو می دونست.این که باید از اونا حلالیت بطلبه.مریم یه بهونه داشت.این که محمود براشون پول نفرستاد.ولی محمود وضعش اونقدر ها هم بد نبود.اون اونا رو از یاد نبرد،بلکه به خاطر گله ای که از مریم داشت براش پول نفرستاد.مریم باید او رو حلال می کرد.احسان هم همین طور.

او واقعا نگران بود...





طبقه بندی: محجبه، 
برچسب ها: محجبه، حجاب، مطالب در مورد حجاب،  
[ پنجشنبه 19 مرداد 1391 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :