تبلیغات
قلم باران
قالب وبلاگ
قلم باران
من یک قلم هستم! 

باز هم مثل هیشه احسان پشت در خانه ی پدرش بود،ولی این بار می خواست با ماریا حرف بزند نه با الهه.از شانس خوبش ماریا در را باز کرد.

-سلام من احسانم.

-سلام آقا احسان.بفر مایید تو.

احسان داخل آمد.آن شب هم نباید با پدرش دم در حرف میزد چون وقتی برگشت همسایه ها چپ چپ نگاهش می کردند.

-خب بفرمایید.

-ماریا خانم شما حتما می دونید که پدر من قبلا با مادرم زندگی می کرده بعد جدا شدن.

-بله می دونم.ولی واقعا نمیدونم که چرا تو این قدر از دست بابات ناراحتی؟

-ببینین من اصلا نمی خواستم اون شب بیام و اون حرفا رو بزنم.من اومدم فرانسه واسه درس خوندن ولی حالا دارم میفهمم مامانم یه هدف دیگه داشت که منو فرستاد فرانسه.اون می خواست از بابام انتقام بگیره.

-انتقام؟واسه چی؟اصلا تو میدونی اونا واسه چی طلاق گرفتن؟

-مامانم میگه بابام اذیتش می کرده.من هم درست نمی دونم.

-مثلا چه اذیتی؟

-نمی دونم.خب البته می دونم که مامانم به خاطر بعضی چیزای دیگه هم ناراحته.

-چه چیزای دیگه ای؟

-مثلا این که بابام بعد از اومدن واسه ما پول نفرستاده.

-وضع محمود اون موقع خوب نبود.

-وضع ما هم اون موقع خوب نبود.

-خب ببخشید.نمی تونی یه کاری کنی که مامانت محمود رو ببخشه؟

-نمی دونم.فکر نمی کنم بتونم.من دیگه برم.

-احسان،محمود از همه ی خطاهاش توبه کرده.خدا بخشیدتش.تو و مامانت هم باید ببخشیدش.

-من بخشیدم ولی در مورد مامانم ببینم چی کار می تونم بکنم.خداحافظ.

-خداحافظ.

واقعا محمود و مریم چرا طلاق گرفتن؟





طبقه بندی: محجبه، 
برچسب ها: محجبه، حجاب، مطالب در مورد حجاب،  
[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 12:54 ب.ظ ] [ قلم ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مینویسم آی مینویسم!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :